سال های نابودی!
خال هایم می زایند
با فاتحه ای برای ماهی ها
اعداد را کباب می کنم
و امسال را
به سال های نابودی می سپارم!
محمد حقیقت طلب
بیست و هفتم اسفند 1392
به وقت خروسخوان
در حالی که پخت سوپ تمام می شد!
خال هایم می زایند
با فاتحه ای برای ماهی ها
اعداد را کباب می کنم
و امسال را
به سال های نابودی می سپارم!
محمد حقیقت طلب
بیست و هفتم اسفند 1392
به وقت خروسخوان
در حالی که پخت سوپ تمام می شد!
تو را خون دماغ پیدا خواهند کرد
مثل جنین در خود پیچیده ای
دردهایت روی بالش آسمانیت
با خون جنازه ات نقش بسته است
مادر چشم انتظارت
این صحنه ها را نخواهد دید
با خبر مرگت
دستمال اشک هایش خواهد افتاد
مرگ در مرگ هم
در برف و سرما
راهی قبرستان خواهید شد!.
محمد حقیقت طلب
از مجموعه "شعرهای آدم سوز"
نوزدهم اسفند 1395
امروز غسل اول ماه مبارک فوریه را با غسل زیارتی ترامپ یک کاسه کردم تا شاید از
مصادفت! این ماه با دهه فجر، خیری دیده باشم. به نظرم این گرومپت آمریکا یعنی
آقای دونالد، خیلی مردتر از حسن کلید، ماحمد نفچی، ممد فریبا و احبرشاه بوده
باشد. آدم؛ به دست دشمن قسم خورده در روز روشن شقه شقه بشود، بهتر
از دستان کسانیست که با آنها از یک آب و خاک بوده ای و قدمی برای سعادت تو
برنداشته اند. در یک نگاه کلی آسمان همه جا همین رنگ است، اما اولین خاصیت
دموکراسی، شفافیت آن است که اگر با اسلوب فنی "انقلابی گری" مردان دولت
های محترمه! آمیخته می شد "نورعلی نور" آن "هذا نورمن نوری"؟! نمیشد.
کسانی که فئودال بوده اند و همیشه "نوکر کیونی" داشته اند و از این داشتن
لذت برده اند، این خاصیت با تخمشان آمیخته شده است. این آدم ها در فرصت های
حکومتی که به دست می آورند، به جای خدمت واقعی به مردم ایران که صاحبان
اصلی این آب و خاک هستند، به خصوصیات اسلاف خود برمی گردند و از ارباب
بودن خود با داشتن نوکرهای تروتازه، کت شلوار پوش و خارج نشین نوکیسه شده از
انقلاب، لذت های در دل مانده شان را در ادامه راه پدران خود از ایران سفره شده!
فقط برای خود، می برند. ما با یک ایهام بزرگ، سرگردان کائنات هستیم و هیچ امید
درست و حسابی هم از این تابلوی کائنات به سویمان نمی آید!. همین نوکیسه
های زاد و ولد شده از انقلاب، وضعیت حال حاضر ایران را با فلسفه "بازگشت همه
به سوی اوست" در یک پارچه مشکی بزرگ نصب کرده بر "سردر" همه ایرانی ها و
با عبارت "خاموش شدن شمع، به سحر رسیدن پروانه هاست" و در غمتان شریکیم،
توجیه می کنند!.
محمد حقیقت طلب
صبح علی الطلوع سیزدهم بهمن 1395
وقتی به سرچشمه دمیده شدن روح خودم می رسم، یک لانگ شات دلتنگی از
برداشته شدن گندمزار دشت چالدران به قلبم فشار می آورد که با تغذیه مادرم از
میوه های تابستانی بخصوص "آلو زرد" اجل نخست از دهلیز قلبم رد می شود.
حالم هر روز بهتر از دیروز می شود و با پشتک زدن مادر را اذیت می کنم. نصف راه
تمام شده است و کم کم شانه هایم پهن و دست هایم بلندتر می شوند.
سیگنالهایی از بافته شدن فرش و چهل تکه ها را از مادرم می گیرم و با رنگ های
آن تا نیمه های شب بازی می کنم. با آخرین مزه های "به" در آبان پاییز پیله
می بندم که انگار لحاف کرسی را به سرم کشیده باشم. سرما، گرمای پیله ام را
تعادل می دهد. مادرم در خانه پدر بزرگ، آمدن ننه سرما را با آیین "دکمه آوردن از
آب" و خواندن حمد روی آن و پاشیدن گلاب در گوشه های اتاق، چله می گیرد که
هنداونه یلدای آن شب از پیله ام در می آورد. آماده پرواز می شوم و چند روز بعد
از پرواز، چله بزرگ از خود شیرینی، مفصل هایم را سرمایی ماندگار می زند! اما من
زندگی را به چنگ می آورم، آن هم در کولاک زمستان، با کوچه های پر از برف که
هنوز راه باز کردن از قله های آن، دلتنگی یک لانگ شات زردی دشت گندمزار را از
دلم می گیرد و مرگ را به امید 127 سال زندگی به تاخیر می اندازد!.
محمد حقیقت طلب
هشتم فروردین 1394
دییر، کرم!
سنین عقلین هوشون اولسایدی،
ایلنیب اوز یرینده قالاردین،
گنجه گوزللرین بیرین آلاردین
اویمازیدین من چپ الین فعلینه!
محمد حقیقت طلب
تهران ساعت 9/30 شب
بیست و هشتم بهمن 1394