جمعه 19 آبان 1385 خورشیدی ساعت 18:23
هوا پاییزی پاییزی بود، ساعت ها کنار مسیر نشستم، تو کوه شدی یعنی کوه تو شد، یک عالم با تو حرف زدم،
تو نگران بودی، من غصه می خوردم، نگرانیت را گرفتم، غصه هایم را بردی، من سبکبار شدم، تو نشستی؛آرام شدی. اما ! برگشتنی؛ تو با صدای کلاغ ها دوباره نگران شدی، من باز غصه خوردم...
و اما هشت دقیقه بعد 18:31 امامزاده صالح
اینقدر احمقو بی شعور و بی عزتی که حال آدمو به هم میزنی
خاک برسر نفهمت که قد یه خرنمی فهمی که مزاحمی و حال بهمزن.
حالم ازت بهم می خوره.
اتوبوس تجریش هفت تیر
ساعت سین 19:25 همان روز
محمد حقیقت طلب
