X
تبلیغات
سالیش


پارسال تخم بلدرچین در جیب چپم گذاشتم تا سال و طبیعت بر وفق

مرادم گردد، اما همچون مار واقعی از آستینش بیرون آمد و تنها درآمد

دولتی یک میلیون تومانی من که با ثبت کارت ملی و کسر مالیات به یمن

تغییر دولت به اعتدال، حاصل شده بود را نیش زد و از خاصیت انداخت

هیچ، حتی حق به حق، بیمه تامین اجتماعی ام را قطع و سبدم را هم از

دستانم در آورد! اگر امسال را هم از بهارش پیدا کنم، اسب حیوان نجیبی

خواهد بود و به هر کس و ناکس سواری خواهد داد و آنکه اسلحه داشته

باشد اسبش رامتر خواهد تاخت و اوشان های، بهتر و مهتر از ما را به

سرمنزل مقصود خواسته هایشان خواهد رساند! باشد تا خداوند ما را در

معابد خود، سرگشته اسب رستم و سهراب و اسفندیار رویین تن و

کوراوغلی خودمان گرداند!. الهی مینی بده که اگر از اسب افتادم، از اصل

هم بیفتم و فاتحه ام را بخوانند که دیگر با انباشتن سال 92 به روی سال

های نابودی! مجبور شده ام از تعلق به خود خود تو هم، خالی شوم و

دستان خالی لرزانم را به رویت بلند کنم!.


محمد حقیقت طلب

                                                                                                      خیابان طاووس اندیشه شهید مطهری

                                                         ساعت نوزده و هفده دقیقه 26 اسفند تا نیم ساعت از 27 اسفند 92

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه هفتم فروردین 1393 و ساعت 14:36 |

خال هایم می زایند

با فاتحه ای برای ماهی ها

اعداد را کباب می کنم

و امسال را

به سال های نابودی می سپارم!


محمد حقیقت طلب

بیست و هفتم اسفند 1392، به وقت خروسخوان 

!در حالی که پخت سوپ تمام می شد

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392 و ساعت 15:39 |

به نام الله پاسدار پاسداران

سلام علیکم ای کدخدای ده من و ما

کدخدایا! اینکه از قفسه سینه ام کتاب هایم را برداشتی و به جایش

بربری گذاشتی، ناراحتم! می دانی چرا؟ چون من درس و مشق را ترجیح

می دهم و تهیه بربری خیلی سخت تر از کتاب شده است! کاری کرده

ای که مجبورم "کارتن خواب" شوم. بربری دیابت می آورد! اگر دوست

داشتی و داری کور شوم و چشم دیدنت را نداشته باشم؛ باید زودتر

می گفتی و بگو، مطمئن باش کور می شوم و دور می شوم، اما یادت

باشد که گاهی به مادرت دم درتان بربری داده ام. لابد، شاید و صد البته

از آن بربری ها خورده ای و نمک اش را به رویت نمی آوری!

قصه ها، می گویند تو فرزند "گاو چران" همین آبادی ها بوده ای! و گر نه

به جای بربری حکم صدارت به سینه ام می گذاشتی! اگر باور نمی کنی

از مادرت بپرس! هیچ موقع یادم نمی رود که هر سال با گاو آهن زمین

های دیگران را متر به متر می خوردی و چنان سوار اسب می شدی انگار

مردم "قارنالتی" تو هستند! برای یک بسته علف، ده بالا را به آتش

کشیدی! ...


+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1392 و ساعت 11:41 |


نامادری با تخته جعبه زد به صورتش و گفت، خبر خونینت را بیاورند!

یوسف رفت انگار مادری نزاده بودش... در شهری که چند نفر دیپلم بیشتر

نداشت یکی از دیپلمه ها بود که گاهی سعی می کرد در اداره ای

استخدام شده و یا معلم شود، اما مهجور بودنش مثل زود از شیر مادر

گرفته شدنش، خیلی منزوی اش می کرد. از پاتوق هایش، عکاسی

معروف شهر بود که یکی از عکس های زیبای بزرگ مغازه اش، پرتره ای

از یوسف بود که دست به چانه گرفته بود، کمی هم سرش را خم کرده

و نیم رخ به مشتری ها نگاه می کرد، نگاهی  که یتیمی از سر و

رویش می بارید! پاییز و زمستان را بیشتر به عکاسی می رفت و نماز و

نیازش هم در مسجد جامع شهر، کنار بخاری می گذشت. همیشه لاغر

بود و زیر چشم هایش تیره و گود، که گاهی شنیده می شد،

یوسف معتاد است! اما در کافه مشهدی جلیل شهر، یک آدم دانایی

محسوب می شد که حرف هایش به جوان های باسواد و مردهای مسن

کم سواد و بی سواد تاثیر می گذاشت. سال هایی که بحث های

سیاسی و اجتماعی ایران خصوصا کشورهای انقلابی مثل"شیلی آلنده"

داغ بوده و نقل مجالس، معروف بود که یوسف بیشتر از همه می فهمد.

چند سال بعد از انقلاب هم زندگیش به همین شکل بود و بهار و

تابستانش هم در صحرا می گذشت و بالای درخت ها می خوابید!

از اعزام یکصد هزار نفری، یک نفرش یوسف شد و رفت.

کربلای 4 را به سلامتی گذراند که یکی از همرزمانش می گفت،

تا آخرهای کربلای 5 زنده بود اما دیگر ندیده شد!.

محمد حقیقت طلب

شب بیست و نهم بهمن 1392

به یاد و احترام شهید یوسف...
+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در چهارشنبه سی ام بهمن 1392 و ساعت 12:31 |


گفتم مرد حسابی یه چیزی نگو پرنده ها مهاجرت کنند، لاک پشت هم

می خندد! سر شب می خوابی آنوقت من که میام، مزاحم خواب دومت

می شوم؟! تا یه وی چت دیگه بگیر بخواب! بی سرو صدا، لامپم هم

روشن نمی کنم،درسته همه مون افتاده ایم اما تو دیگه بدجور افتاده ای!

گاهی با دل ترکیم میگم: "بویون یره سوخوم" لنگه هات؛ دکتر و

مهندس شدند، تو هنوز می گردی آمریکا بری یا اروپا، اسکاندیناوی یا

استرالیا، اجتماعی بخونی یا بین الملل، عکاسی بخونی یا ... دست

علی کنکوری و ممل آمریکایی رو از رو بسته ای! هشت ساله ایتالیا

میری نمی رسی، اسم جوزپه گذاشتیم برات بلکه جدی جدی بری

برسی که نمیری و نمی رسی! بازم میگم میگی نه بخدا این از اون چتیا

نیست،عشقمه! میگم اره جون برادر که کار کرد! سر کارت نمیایی میگی

درمشق های کودکی برای فهمیدن کلمات کمی فاصله هم لازم بود!

برای خودت یه پا جامعه شناس و روانشناس شده ای، من مانده ام چه

کنم در زندگی با تو!

 محمد حقیقت طلب

یکی از روزهای آخر دی 1392

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه سوم بهمن 1392 و ساعت 14:18 |

رو به قبله که بیفتی، فاتحه ات خونده است! زیادم تقلا کنی کارت می افته به مامورای

خدا در باشگاه فرشتگان که از مخشان گرفته اند و داده ان به هیکلشون! حواست باشه؛

اونا اغذیشون با بن رفاه از فروشگاه های زنجیره ای خدا با 96٪ تخفیف تامین میشه، اگه

افتخار بدن، سالی یه بار گاهی ماکارونی میخورن، اونم نه با سویا!

آره دادا! تا تفهیم اتهام بشی و اعمال قانون، رسیده ای به خیمه ها که هل اتی میخونن!

پس بی خیال باش و بذار تدفین گرا کارشونو درست انجام بدن.

اسم افهمتو بفهمی کافیه، اونم نه برا خدا! بلکه یوقت در اردوگاه برزخ و محشر با پدرمادر و

اقوام روبه رو شدی، یادت بیاد تخم و ترکه کی بودی و از کدوم محله و دروازه اومده ای!

اونجا دیگه اینجا نیست؛ جلوی مغازه ات با همسایه ای، همسایه های دیگه رو آنالیز کنی

که؛ آره، ممد چند تا دم دست داره و دیگه تک پرون نیست! یا روبرت؛ فلسفه اش

زیرشکمیه، والسلام! و ... ، یا اینکه با سنگ چشت، مدام سایز انادیم! خلق الله را

محک بزنی و چندتا عطر و ادکلن که انداختی، کرکره اتو کشیده باشی! ...

محمد حقیقت طلب

یک ساعت و اندی از بامداد

سوم مهر 1392

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در چهارشنبه یازدهم دی 1392 و ساعت 12:21 |


ربت کیست!

یک بسته نان با طعم انار

به شرطی که

دندانت بگیرد!

تا آمدن آب در الک

خونمان کشیده می شود 

در سرخ فام شیشه ها!

مگر دست به دست هم

جیوه بخوریم!

محمد حقیقت طلب

55 دقیقه بامداد

پنجم دی 1392 تهران

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه پنجم دی 1392 و ساعت 11:54 |


کتابخانه دانشکده نشسته ایم، می آیی سمت میز من و با اشاره به ساعت مچی که دست

چپت بسته ای، می گویی؛ تا بیست دقیقه در حیاط کلیسای "سرکیس مقدس" منتظرم

می مانی، دو سه تا از دوستانت هم می شنوند! من مطلب روزنامه شرق را تمام می کنم و برای

کمی حالگیری تو دیرتر راه می افتم،

تو به قولت عمل کرده ای، تا برسم تازه از کلیسا می آیی بیرون و این طرف خیابان ویلا رو به رو

می شویم.

عصبانی هستی و با حرف کمی زشت از کنارم رد می شوی، من می مانم و خوبی هایت و ...



+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در شنبه سی ام آذر 1392 و ساعت 18:6 |

باسمه تعالی

با توجه به اینکه باید! در جشنواره "سینما حقیقت" فیلم می دیدم، تا

11:30 شب سینما بودم و از آنجا که باید پیاده تا آلونکم می رفتم، با

نم نم باران شال گردنی ام را شال هندی کردم. در مسیرم از خیابان ها و

کوچه ها مشاهده کردم گاهی بوقی و گاهی اشاره سبزی به سوی من

می شود! حتی از یک خیابان فرعی نرسیده به خیابان شریعتی، پرایدی

که می رفت به عقب برگشت و منتظر شد! وقتی رسیدم،گاز خیطی اش

را داد و رفت! و در خیابان بزرگی دیگر دو پیاده نفر کزکرده که دستشان به

جیبشان بود؛ یکی به دیگری با زدن آرنجش اشاره کرد و چیزی هم گفت

که با نزدیک شدنم انگار باد از سرشان خالی شد! جالب است یک شکم

پر از چرب و نرم داشته باشی و با ساعت ها پیاده روی، هم هضم و

جذب شکم بکنی و هم خلق الله را لحظه ای در گمان آسمانی، شاد

بگردانی! الهی آمین

لازم به توضیح است؛ من اورکت آمریکایی از آن بلندها و کتانی پوشیده

بودم، ضمنا دستکش هم به دستم بود و شال را سفت چسبیده بودم،

شلوارم هم بماند! لابد امری را مشتبه و اشتباه می شدم!

محمد حقیقت طلب

بامداد شب شنبه بیست و سوم آذر 1392

خیابانی از خیابانات تهران

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در شنبه بیست و سوم آذر 1392 و ساعت 11:11 |

خیلی سال است تابستان حیاطمان را ندیده ام! آلبالوها، گل های

محمدی و ترتیزک هایی که مادرم کاشته است. حیف که سیب نگرفت،

اما سروها و تاک ها، بچگی شان از سرمای زمستان گذشته است!

می رفتم، در خنکای سحر کنار کرتی ها می خوابیدم و با صدای اذان

بیدارمی شدم، چه حالی داشت اگر ماه کامل بود و ستاره ها هم دیده

می شدند. صبحانه را در گوشه ای از حیاطمان، مقابل درخت ها و

سبزه ها می خوردم، گشتی در شهر می زدم، دید و بازدیدی با اقوام و

دوستان می شد و عصرانه را هم هندوانه خنک با پنیر، پیششان بودم.

آجرهای لب کرتی ها را دوباره می چیدم، گلدان ها را لب پله ها، آب و

آفتاب می دادم، دستی به سر و روی اتاق کنج حیاطمان می کشیدم و

اثاث قدیمی را با گردگیری، دوباره می دیدم، مثل دیگ سفالی که مادرم

در آن آبگوشت می پخت، و از عطر و بوی چهل جور گیاه صحرایی و

سبزی خشک شده مست می شدم! از لابلای آلبوم قدیمی به مدرسه

شیروانیمان می رفتم، عشق به مشق با تلالو نور شیروانیش، منتظر

کیهان بچه ها بودن، بازی های عید نوروز، لک لک های درخت کهنسال

حیاط مدرسه و پیش آهنگ بودن آن، یادم می آمد! کتاب ها و مجله ها،

آن سالها را زنده می کردند، گل های یاس می خندیدند و من حیات از

حیاطمان می گرفتم.

محمد حقیقت طلب

13 آبان 1392

تهران شهر ناشتایی ها!

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392 و ساعت 14:54 |