ای شلوارها مقاومت کنید! دیگر به جیب هایتان پنیر نخواهم گذاشت! صدام خودش،

خودش را بدبخت کرد!

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 و ساعت 18:17 |

  

گفت برای رژیم "نان جو" می خوری؟ گفتم نه؛ بلکه ناله های "آغشته در خون"

بابا طاهر را، عریان به عرش رسانده باشم! خندید و کمی فکر گونه ای کرد و

گفت: چگونه می شود لاغر شد؟ گفتم راه و رسمش این است که دو سه تا بز

بخری و بروی به بیابانی خارج از "شهر و مهر" و راجع به عالم هستی فکر کنی 

که چرا اصلا به دنیا آمده ایم! و ابدا چرا از دنیا می رویم؟! بعد از چهل شبانه روز

علوم خارج از واقع، گوشت های تو را آب کرده و به باد خواهد داد. گفت: چوپانی

هم عالمی دارد! گفتم جسارتا من نگفتم بروی چوپان بشوی! بلکه گفتم هیکل

 نازنینت چیزی شبیه چوگان بشود و بتوانی در کائنات نفسی بکشی و ریه ای

صاف کنی و باد به غبغب بیندازی که بلی؛ خدا را شکر، ما هم در این دنیا،

تجزیه و تحلیل شدیم!

 

محمد حقیقت طلب

جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳

از صبحانه تا روزنامه

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 و ساعت 22:15 |
 

وقتی رسید سوسکی در حمامی به دستم، بگفتم ای سوسک! به جز میکروب و چندش،

چه عنصر دیگری در وجود ذیجود تو موجود است که بشر هنوز و هنوز کشف آن را صرف

نکرده است؟ بگفتا؛ ای حمامی! اگر همین بشر به راز و رمز حفاری و کنده کاری تمدن ما

خبر می برد، هزاران هزار "انسان بما هو انسان" را در معادن کره ای که به دور خورشید

می چرخد، نابود نمی کرد. گفتم موش و مورچه را چرا نمی گویی و از خودت مایه 

می گذاری! گفت شاخکی که ما داریم هیچ مخلوقی ندارد و این تنها یکی از رموز وجود

ماست. اگر هفت عنصر از عناصر ما را هم کشف می کردید، چه بسا داستان بشر بهتر

ساخته می شد! بشر کارتون "اوگی و سوسک ها" را مثل "تام وجری" می سازد و به ما و

فقط با ما می خندد! و با خود نمی اندیشد؛ چگونه است و چرا این سوسک همیشه جلوی

چشم ماست و از رو نمی رود و از چشممان نمی افتد! لابد حکمتی دارد که ما اصرار داریم،

دیده شویم! بشر می تواند رموز وجود ما را ببیند و در آزمایشگاه ها کشف کند و در خدمت

حفاری و چرخ دنده ها بگیرد و بنشیند لب دریا و لذت عمر ببیند! گفتم این شماره را بگیر

فردا زنگ بزن، بیا به آدرسی که می گویم، وارد مذاکره بشویم بلکه توافق کردیم در پروژه

باروری ابرها با شما قرارداد ببندیم. چه بسا قطره ای از خشکسالی بشر را حل و فصل

کردید! و این تنها چیزی بود در فراموشی بستن شیرحمام به دادم رسید، تا جواب یک

سوسک همزیست را داده باشم. خدا کند که زنگ نزند!.

محمد حقیقت طلب

اوایل تیر 1393

دفتری از روزنامه ای

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 و ساعت 14:4 |

 

چرچیل می گوید من آدم بدبینی هستم! چرا که بدجور دنبال سبدم می گردم، اما شما من را آدم

خوش بینی بدانید چرا که به احتمال یک درصد! ممکن است کسی به جای من حقوقی از دواویل

سازندگی، اصلاحات، کریمه عدالت و اعتدال گرفته و می گیرد و به نام من است و به کام ایشان! اگر نه،

مگر می شود در حکومت حاج آقایی روحانی، که رئیس رئیسان و مرئوسان می باشد و است! سبد ما

را با محتویاتش در روز روشن آفتابی با کمی توفانی، نیست و نابود کنند؟! گیریم که اینگونه باشد،

جواب امام زمانشان را با کدام کلمات می دهند؟ لابد می گویند توفان بالا کشید همانطور که در

سرزمین دشمن قسم خورده ما چه بسا یک شهر را بالا می کشد! یک سبدی آمد، چند سبدی رفت!

مگر چه شده است که مثل یک مورچه فکر می کنی تمام ایران را آب برده است! تازه اصلا سبد

میلیون ها نفر را توفان بالا کشیده باشد، چرا مثل "سینما – چشم" میلیاردها تومان گردش مالی

دندانگیر توفان را در دیش های ماهپاره ها نمی بینی؟! ای بدبین "چشم پریزی"! بدان و آگاه باش این

همان کسی است که با هلیکوپتر فرماندهی از بالای سرتان در ارتفاعات "گامیش" رد می شد و از

همان موقع فکر می کرد و می کند که چگونه شما را با سبدی پر یا خالی! جلوی دشمن بعثی

صهیونیستی تا دندان مسلح مستدام داشته و بدارد. و از آن زمان ها و بلکه قبلتر از آن زمان ها سوار

بر زین، یورتمه رفته و "باتمان" آمده است و به کومک! تدابیر عالی جنابان به سادگی در شکر حل

نمی شود و از زین نمی افتد! پس آن اتاق رو به دشمنت را با 380 هزارتومان تمدید کن (دو برابر) و

بنشین لب جوب و گذر گوجه ببین!

با صلوات به ارواح سرگردان سبد کالای ما، والسلام علی من اتبع الهدی! 

محمد حقیقت طلب

تهران دوست داشتنی پر از پست و بلند

بیست و دوم خرداد، برابر با 14شعبان المبارک 1435

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در یکشنبه هشتم تیر 1393 و ساعت 10:28 |

 

ماه در شیشه است

احرام بسته ام

به دو نفر هم گفته ام

چه بسا جبهه برویم!

کنار سنگرها

حسین درس زبان بدهد

دنبال چکمه های سرمست زاده بگردم

صلیب قشنگ روبرت را پیدا کنم

...

ریاضی ام خوب نیست

تا نصف النهار مبداء یادم بود!

باید ستایش کنم

انسان گوشه گوشه زمین افتاده بود

موج پیکمان را به عراقی ها برد

قاطرهای سرگردان هم شهادت می دهند!

از پای جان بلند شدیم!

چه بسا شکست خوردیم

چه بسا غارت شدیم

چه بسا نابود نابود شدیم!.

محمد حقیقت طلب

مرز شبانه چهارده و پانزدهم خرداد 1393

تهران پشت کامپیوتر!

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در شنبه هفدهم خرداد 1393 و ساعت 14:11 |

 

وقتی با خدا می افتم! پاهایم می لرزند، صدای مفصل هایم همسایه ها را شاکی می کند

و به اتهام نجاست سرم را روی سینه ام می گذارند!

...

آنگاه که از کفش های پاره ام، جوراب های سوراخ شده ام را دیدند، به مظلومیت من شهادت

می دهند و همراه با دست های خشکیده ام به خدا می گویند: خجالت نکشیدی؟!

زورت به یک الف بچه لهجه دار رسید! جوراب هایش را ببین! درست است؛ شدیدالحن نگاه می کند،

اما چرا به اندازه قدرت انگشتان پاهایش به او سرمایه نبخشیده ای!.

خدا گفت: شما که نمی دانید از من چی می خواهد، 2 میلیون و پانصد هزار تومان طلبش از یک

سرهنگ سپاه را می خواست! من هم که قداست آنها را با نجاست این آدم عوض نمی کنم.

اصلا به من چه که توکل کرده بود! می توانست از ابوالفضل کمک بگیرد! منظورم همکارش

حسین تاجیک برادر ابوالفضل تاجیک است.

...

من تا اینجا را که شنیدم، اثر پروانه ایم تمام شد و زبانم دیگر به لااله الا الله نچرخید و افتادم

به فاضلاب 4900 کیلومتری و همه زحمات ساخت دکور "نمایش میدانی مردان آسمانی"

همراه با خاطراتش به سفره های زیر زمینی ملحق شد که شاید یک روزی داماری از زلزله ای بشود!.

 

دامار: اینجا منظور رگ است.

 محمد حقیقت طلب

ظهر هشتم خرداد 1393

در حالی که مسیر خانه ام را گم کرده بودم و

دیوار به دیوار پادگانی را دور می زدم!

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در سه شنبه سیزدهم خرداد 1393 و ساعت 15:12 |
 

خدایا! اگر وجود داری، هستی، آمریکا نرفته ای! بربری را در 500 تومان نگهدار!

الهی! دولت مردان ما را زیر کمیته امداد ببر تا سبد کالا بگیرند؛ اگر نرفتند،

هفت نسلشان را با بهزیستی ها هم نشین فرما!

ربنا! شر اجنبی ها را از سبد کالاهای ملت بر خودشان برگردان!

ای خدا! اگر سر ما را نوشته ای؛ به دست مهندسان، معکوس نفرما!

ای امید ما! نگذار خون سبدهای ما از چنگال آمریکا بچکد!

خدایا خدایا از عمر ما به کاهو! بر برد موشکا افزای!

و ...

 

 

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393 و ساعت 9:57 |

 

در حکومت هایی که نمک را از نان مردم  گرفته اند و می گیرند! گوشت تلخ هایی

 تولید می شوند که هیچ شیرینی مزه آنها را برنمی گرداند و حاصل این بی مزه گیها

 چهره های بدترکیبی می شوند که با هیچ یک از قوانین و قواعد علوم پایه و بی پایه

انسانی! تعریف و توصیف نمی شوند و عسل و نیش زنبور هم این بیماری مهلک

بشری انسان را درمان نمی کند. تنها یک راه می ماند آن هم برگشت دادن به تنظیم

 کارخانه است که بنا به فرموده حضرت صاحب شوکت و جلال و جبروت آن با سند

 شش دانگ منقوله دار گورقوشومی به یکباره همه محصولات بشری خودش را بیرون

 داده و تا قیام و قیامت در آن را پلمپ سربی تنظیم خانواده با تنظیم کارخانه کرده

است!.

 

محمد حقیقت طلب

یک وقتی از وقت هایی که راه می رفتم!

تهران/ بهارالملون/ سنه ۱۳۹۳

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393 و ساعت 19:53 |


تنها، تنها و تنها در صورتی خودم را می کشم که جنازه ام روی دستان

دوستانم مانده باشد!. در غیر این صورت آنقدر مرگ های خدا را زندگی

خواهم کرد تا هر دو با هم، دست در گردن هم و در یک تابوت، از دنیا

برویم. مگر نگفته اند وقت حیات است! فریادهای من را سیب زمینی

های جوی ها خواهند کشید! جنگ از موقعیت هایی است که خدا به

تاسی از انسان ها باید بمیرد و لابد می میرد که بمیرد! در زندگی هم

بازارش چندان رونقی ندارد! چرا که از هفت میلیارد اشرف مخلوقاتش دو

میلیارد مطلقا مریض اند، و میلیارد های دیگر با انواع زخم ها، معلولیت و

محرومیت، چشمانشان فقط دنبال کور سوی امیدی می گردنند تا کمیته

ای از هزاران کمیته های بشری! قطره ای برایشان بچکاند. اما ما که

اشرف اشرفان هستیم اگر لباس جوشنی هم بپوشیم و در هزارو یک

شب به هزارو یک اسم اعظم اش هم بخوانیم، همین باشیم که

هستیم! و همچنان شمشیر بر خون پیروز است! هر چند اسلحه ای

است بی وفا، اما از قدیم گفته اند؛ میدان را شمشیر و گره از کار

فروبسته را پول باز می کند!. سرنوشت معکوس؛ دختران را می سوزاند و

در آخرین صحنه تراژیک زنده ماندنشان که به خانه ای پناه می برند، حتی

یک تخم مرغ لق هم کف دستشان نمی گذارد! آنگاه همین خداوند که

زنده بودنش در خیابان ها زیر فلسفه رفته است، می فرماید: آنچه من

می دانم شما ... میخورید که بدانید! من دختران را بالفطره مادر و پسران

را بالفطره پدر آفریده ام، لاکن عقل معاش بشر کجا و عقل خداوند حی و

قیوم که همه را از آب حیات بخشیده است، کجا!.


در زیر ابرهایی پر از باران که نبارید!

                                                                        روز بیست و چهارم فروردین یک هزارو سیصدو نودوسه

                                                                        در حالی که مغز و معده ام به پاهایم فحش می دادند!

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 و ساعت 11:8 |

 

پارسال تخم بلدرچین در جیب چپم گذاشتم تا سال و طبیعت بر وفق

مرادم گردد، اما همچون مار واقعی از آستینش بیرون آمد و تنها درآمد

دولتی یک میلیون تومانی من که با ثبت کارت ملی و کسر مالیات به یمن

تغییر دولت به اعتدال، حاصل شده بود را نیش زد و از خاصیت انداخت

هیچ، حتی حق به حق، بیمه تامین اجتماعی ام را قطع و سبدم را هم از

دستانم در آورد! اگر امسال را هم از بهارش پیدا کنم، اسب حیوان نجیبی

خواهد بود و به هر کس و ناکس سواری خواهد داد و آنکه اسلحه داشته

باشد اسبش رامتر خواهد تاخت و اوشان های، بهتر و مهتر از ما را به

سرمنزل مقصود خواسته هایشان خواهد رساند! باشد تا خداوند ما را در

معابد خود، سرگشته اسب رستم و سهراب و اسفندیار رویین تن و

کوراوغلی خودمان گرداند!. الهی مینی بده که اگر از اسب افتادم، از اصل

هم بیفتم و فاتحه ام را بخوانند که دیگر با انباشتن سال 92 به روی سال

های نابودی! مجبور شده ام از تعلق به خود خود تو هم، خالی شوم و

دستان خالی لرزانم را به رویت بلند کنم!.


محمد حقیقت طلب

                                                                                                      خیابان طاووس اندیشه شهید مطهری

                                                         ساعت نوزده و هفده دقیقه 26 اسفند تا نیم ساعت از 27 اسفند 92  

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه هفتم فروردین 1393 و ساعت 14:36 |