تولد

هیچ میلی به دنیا آمدن نداشتم! نافم را به گردنم می پیچیدم و غلت می زدم تا

همانجا اولین خودکشی جنینی را ثبت کنم و حرف مفت نزنم، اما مادرم می فهمید

و نقشه ام بر آب و خون می شد. زودتر که آمدم، دم و دستگاه بیمارستان را دخیل

بستند تا بمانم و اسم بزرگی هم بر دوشم گذاشتند تا سنگین شوم و با هر بادی

نلرزم!.

سوم دی ماه 1393

در حضور خودم!

زندگی؛ "و ان یکاد" من!

ماهی هایم به قلاب ها ریشخند می زنند، با گربه هایم بازی می کنند، بسیار تمیز

و باهوشند! هرسال اردیبهشت، چند تا بچه گربه، تا از درخت ها و دیوار خانه مان

بالا بروند و برای خودشان گربه ای بشوند، مهمان خانه ما هستند. با دلتنگی در

حیاطمان و بیشتر اوقات کنار تختم، از آنها پذیرایی می کنم. عشق من شده

همینها! همین حیاط کوچکمان با حوض کوچکش و گربه هایش و چند تا درخت

بی ثمر، به اندازه همه عمر من!...

خانه ما، جان سخت است! با چنگ و دندان نگهش داشتهام. حیف که شیروانی اش

به اندازه شیروانیه مدرسه مان نمی درخشد! راستی من اصلا نوری از شیروانیه

خانه مان ندیده ام! یادم باشه خراب که شد؛ کتیبه، بالای درش را یادگاری ببرم!

آخر سن من را با "و ان یکاد" زده اند روی اش!.

بیچاره مادرم دعای سه گوش را با سنجاق قفلی می زد به شانه ام، و می ترسید

چشمم بزنند! بزرگ هم شده بودم این کار را می کرد، حتی آب دعاها را می داد

می خوردم! اما افسوس، من، هم نظر خوردم! هم از دعاهای مادرم محروم شدم!.

ساعت سین

یک بامداد بیست و پنجم دی 1390

در حالی که غم و اندوه حجم اتاقم را پر کرده بود.

مرگ

روی شن های کوره سنگک پزی کباب شده ام، دوربین عقب می رود. مقسم نانوا،

سنگک های پخته را از بغل من برمی دارد و به مشتری ها می دهد. پیرزنی

اسکناس 10 تومانی شاه را می دهد! مقسم با تعجب قبول نمی کند. مشتری ها

غر می زنند. دوربین با یکی از مشتری ها در حالی که نان در دست دارد، عقب

می رود تا از نانوایی خارج شود. مشتری رو به دوربین می گوید: خفه شو! حرف

مفت نزن!

دوربین در همان حال به جوی خیابان می افتد، فاضلاب قاب دوربین را پرمی کند

و تصویر فید می شود.

 

- تیتراژ می آید و خواننده معروفی از دره های جنی! ترانه فولکلور "قره خان بیگ" را

روی آن می خواند!

 

عمرت را از چه راهی آوردی!

بدو لولا بدو!

در چه راهی صرف کردی؟

سال گذشته در مارین باد!

برای چی؟

یک مشت دلار!

قره خان بیگ، چیکاره حسن بود؟

جوان اول و نامیرای همیشه بیدار قصه ها

چرا همیشه بیدار!

چون مادرش قبل از خواب با الک! برایش از رودخانه آب می آورد! ...

 

محمد حقیقت طلب

چهارم دی 1393

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه پانزدهم دی 1393 و ساعت 23:41 |

 

سلام، خوبی؟

فردا اول دی است!

من خیلی نزدیکتر به دوری تو شده ام

اما انجیر گران شده است

خدا لعنت کند

هوایی که تو را از من گرفت!

هنوز آن پله های سنگی

برای نشستن وجود دارند!

محمد حقیقت طلب

نیمه شب یلدا

تهران / اول دی1393

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه یکم دی 1393 و ساعت 21:9 |

 

صنعت را کف قپان بگذارند! اقتصاد ملی از زیر رادیکال در می آید و اگر حاصل آن را به توان دوم برسانند،

گستردگی اش به طول و عرض ایران خواهد رسید. آن وقت این گسترش، بالا و پائین اش به یکی شدن

نزدیک و نزدیکتر می شود، طوری که در عمق میدان عمیقا عمیق آن، جوانان ایران، غذای گرم دست

پخت مادر "ای فرشته مهر" شان را خواهند خورد و در جوار پدرانشان دست به آچار شده و مهره ایی

از گره صنعتی از صنایع را باز می کنند و دنده ای از چرخ این صنعت ملی می شوند.

در هر زاویه ای از زوایای ایران قطعاتی از صنایع پائین دست و بالادست، دست به دست هم می دهند

و یک کل بزرگی، مثل سیستم کامپیوتر ایجاد می کنند که، چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را

نماند قرار می شود. مستلزم این تخیل واقعی، نه دستگاه مه ساز است و نه دودزا، که صحنه ها را 

الکی "سوررئال"! کند و تماشاگران را به سرفه و اشک بیاندازد! بلکه کمی "روح ایرانی" است که راز آن

را علمایتاریخ و هنر می دانند! آنها باید بیایند و بیاورند یا بهتر است اقلیدس های مسئولصنعت

ایران! باید بروند و آن روح را از پیش آن علمای رازدار بیاورند و به فراخور صنعت خاصی باشاخهای

خاصی از جمله "شاخ جیران" در صنایع ایران بدمند تا این روح به هفت طبقه از طبقات ایران زمین

رفته و در جاناش بنشیند و خاک کالبد صنعت ایران را صدها سال به هنر کیمیا کند!.

 محمد حقیقت طلب

چهارم تیر 1393

دفتر روزنامه ای

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393 و ساعت 3:21 |
 

 چیستی و چرایی خلقت توتون و تنباکو که به روایتی از برادران سرخ پوست به جهان و به ما رسیده

است، می تواند کمی از آلام و حقارت این بدمصب بکاهد.

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در جمعه سی ام آبان 1393 و ساعت 17:34 |
 

از شکم می پیچم

مثل هشت افتاده

بی نهایت

زمان متوقف می شود!

 

محمد حقیقت طلب

شب دهم آبان 1393

تهران / اتاق واحد یک

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه بیست و ششم آبان 1393 و ساعت 0:21 |

بی خود نیست و نبود که همیشه استاد؛ آقای هیچکاک، کلاغ به دوش می کشید و

پرندگان می ساخت! ایشان، سینما را فقط و فقط در سفر یاد نگرفته بود، نه تنها

الفبایش را می دانست بلکه قواعد بازی هایش را هم بلد شده بود.

مثلا این جمله ای از آن زبان کلاغ هاست که هر کس بتواند، بخواند الفبایش را دانسته و

تازه می تواند وارد این کار و رشته شود. "سیبینمه ماما بی بیر هوبونه بردیبی کیبی

هه بر اوبوغلابان ابه لیبی یبممه بز باباش چیبی خاباردابا"!.

هیچکاک نه تنها با طناب خودش بلکه با طناب دیگران هم می توانست به چاه سینما

برود و سالم بیرون بیاید.

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در چهارشنبه سی ام مهر 1393 و ساعت 1:56 |
 

آی مدرسه! آی مدرسه میز! اودا حکیم اوحدی مدرسه میز!

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در چهارشنبه سی ام مهر 1393 و ساعت 1:49 |
 

ای شلوارها مقاومت کنید! دیگر به جیب هایتان پنیر نخواهم گذاشت! صدام خودش،

خودش را بدبخت کرد!

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 و ساعت 18:17 |

گفت برای رژیم "نان جو" می خوری؟ گفتم نه؛ بلکه ناله های "آغشته در خون"

بابا طاهر را، عریان به عرش رسانده باشم! خندید و کمی فکر گونه ای کرد و

گفت: چگونه می شود لاغر شد؟ گفتم راه و رسمش این است که دو سه تا بز

بخری و بروی به بیابانی خارج از "شهر و مهر" و راجع به عالم هستی فکر کنی 

که چرا اصلا به دنیا آمده ایم! و ابدا چرا از دنیا می رویم؟! بعد از چهل شبانه روز

علوم خارج از واقع، گوشت های تو را آب کرده و به باد خواهد داد. گفت: چوپانی

هم عالمی دارد! گفتم جسارتا من نگفتم بروی چوپان بشوی! بلکه گفتم هیکل

 نازنینت چیزی شبیه چوگان بشود و بتوانی در کائنات نفسی بکشی و ریه ای

صاف کنی و باد به غبغب بیندازی که بلی؛ خدا را شکر، ما هم در این دنیا،

تجزیه و تحلیل شدیم!

  

محمد حقیقت طلب

جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۳

از صبحانه تا روزنامه

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در جمعه بیست و چهارم مرداد 1393 و ساعت 22:15 |
 

وقتی رسید سوسکی در حمامی به دستم، بگفتم ای سوسک! به جز میکروب و چندش،

چه عنصر دیگری در وجود ذیجود تو موجود است که بشر هنوز و هنوز کشف آن را صرف

نکرده است؟ بگفتا؛ ای حمامی! اگر همین بشر به راز و رمز حفاری و کنده کاری تمدن ما

خبر می برد، هزاران هزار "انسان بما هو انسان" را در معادن کره ای که به دور خورشید

می چرخد، نابود نمی کرد. گفتم موش و مورچه را چرا نمی گویی و از خودت مایه 

می گذاری! گفت شاخکی که ما داریم هیچ مخلوقی ندارد و این تنها یکی از رموز وجود

ماست. اگر هفت عنصر از عناصر ما را هم کشف می کردید، چه بسا داستان بشر بهتر

ساخته می شد! بشر کارتون "اوگی و سوسک ها" را مثل "تام وجری" می سازد و به ما و

فقط با ما می خندد! و با خود نمی اندیشد؛ چگونه است و چرا این سوسک همیشه جلوی

چشم ماست و از رو نمی رود و از چشممان نمی افتد! لابد حکمتی دارد که ما اصرار داریم،

دیده شویم! بشر می تواند رموز وجود ما را ببیند و در آزمایشگاه ها کشف کند و در خدمت

حفاری و چرخ دنده ها بگیرد و بنشیند لب دریا و لذت عمر ببیند! گفتم این شماره را بگیر

فردا زنگ بزن، بیا به آدرسی که می گویم، وارد مذاکره بشویم بلکه توافق کردیم در پروژه

باروری ابرها با شما قرارداد ببندیم. چه بسا قطره ای از خشکسالی بشر را حل و فصل

کردید! و این تنها چیزی بود در فراموشی بستن شیرحمام به دادم رسید، تا جواب یک

سوسک همزیست را داده باشم. خدا کند که زنگ نزند!.

محمد حقیقت طلب

اوایل تیر 1393

دفتری از روزنامه ای

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در یکشنبه بیست و دوم تیر 1393 و ساعت 14:4 |