در را پیش بگذار

من پر از سفرم

با دستانی پر قوت

بر می گردم

 تلویزیون را هیچ موقع نبند

بوی پیاز داغت

حتما پیچیده باشد

به در و همسایه!

 

محمد حقیقت طلب

عید 92 اما 28 اسفند 93

عید نوروز را به همه دوستان خوبم تبریک می گویم و

سالی پر از شادی و سلامتی برای شما آرزو می کنم.

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در جمعه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 2:48 |
 

این همه حقیقت طلب!، خیانت است به قرآن! اصلا قرار این نبود. از زمان مش رضا رضاخان! ما تنها

حقیقت طلب کره زمین بودیم!. پدربزرگ ما که یوزباشی این سردار بوده و ادوات را فرماندهی می کرد،

گاهی لابلای تسلیحات، گلنگدن فلسفه می کشید! و فلسفه از وجنات و سکناتش مسلح می شد

که به قول مولانای مثنوی معنوی؛ این دود پراکنده! فلسفیدن منجر به دریافت و اخذ یک نام خاص

افلاطونی از رضاخان الدوله بر سلسه ابنایش شده است!. این تاریخ کجا! آن تاریخ کجا که شب

بخوابی، صبح علی الگرگ و المیش، هفت نفر حقیقت طلب در فیس بوک افزایش پیدا کنند و یافتم یافتم

شوند! اینگونه حقیقت طلب ساختن، خیانت است به قرآن!. یک زمانی در کلهم اجمعین کنکور یک نفر

حقیقتطلب نبود، بیست سال آزگار چشمانم به پنجره کنکور زل بود! یک نفر نبود، بگوید نگران رقیبی یا دنبال

همذات پنداری؟!حالا چطور شده که تولیدش به ماه رسیده است! البته جایی بس خوشحالی و خوشبختی

است که یکی ازمسافران کره مریخ، حقیقت طلب است، یحتمل رو به یقین، پسرعموی ناتنی ما از زن سوم

حاج حبیبسارا، پدربزرگ ما باشد. اما به اینکه، گروهی به نام حقیقت طلب باشد و هیچ خاصیتی هم نداشته

باشد، بنده شخصا به عنوان وارث این نام سنگین و رنگین، عارضم که، معترضم و این مسئله را ضربه مهلکی

بر پیکر تروای فلسفه می دانم و لذا هر لحظه ممکن است به جامعه جهانی فلسفه شکایت ببرم!.

این پسرعموهای ناقلای ما آن "برنوی دوشان تپه ای" که یادگار مش رضا رضا خان به پدربزرگ سردارمان بود

را معلوم نیست، کجا قاچاق کردهاند! والا سند معتبری بر ادعای، "تنها گلنگدن فلسفی" من می شد و ثابت

می کردم اصل بر همان کشیدن تنها و تنها یک بار گلندن است؛ آن هم خیلی درست، نه یلخکی به صورت

تمام اتومات، که یک میلیون حقیقتطلب حتی به یک سوفی هم منجر نشود!.

 

الاحقر محمد حقیقت طلب
صبح جمعه بعد از صبحانه
تهران پانزدهم اسفند 1393

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در جمعه پانزدهم اسفند ۱۳۹۳ و ساعت 14:21 |
 

معمولا و قریب به یقین؛ بچه اول ها، بخصوص پسرها جان سخت هستند و چون در دوران آب بندی

پدرمادرها تولید می شوند مثل رستم دستانم آرزوست، می مانند! گاهی یتیم می شوند و دست از

درس و مشق و مدرسه می شویند و هشتصد نهصد! بچه یتیم حزب کارگر را بر گردن می گیرند تا بلکه

آب دماغشان را بالا بکشند و گرد یتیمی بر تیپشان نماند. اما چون دست تقدیر این بچه اول ها را از

مقاومت هوا صرف نظر داده است! همیشه کمک کننده قصه های دیگران از جمله خواهر و برادرهای

خودشان هستند! اگر خارج از تقدیر، فکرشان کار کند! نهایت یک آلونکی هم برای خودشان به اندازه دنیا و

آخرت فراهم بکنند. همیشه هم مجبور به داشتن چند ورژن روایت از هادی بودنشان در آستین خود، مثل

حدیثو اخبار هستند تا جواب عقب ماندگی خودشان از غافله کاروان به حج رفته را، به سوال بچههایشان داده

باشند. هادی بودنشان مثل رساناست مگر سیم افشان باشند و از پوست خود بیرون بزنند و هر جا نشستند

بگویند: آره، من از هفت سالگی یتیم شدم، اما با کارگری، همت و غیرت کردم تا خانواده ام را سرپرستی کنم.

و اگر این "افتخار تقدیری" را به سینه اش بکوبد، مثل استخوان در گلو، گلوی کوچک و بزرگ آن ایل و تبار را

می خراشد. و ناسپاسی این جان سختی! در یاد کلاغ ها می ماند و خانه به خانه، به تاریخ می پیوندد به

طوری که نژاد آن "حزب کارگر"، خراب شده و رفته رفته منقرض می شوند!.

اما این چرخه، بچه اول های "هادی" حزب کارگر، همیشه و در همه جای این کره زمین "روسیاه و سفید"!

روی یک پاشنه می چرخد و در لباس های مختلف رنگ عوض می کند. بچه اول های "گردآفرید" (دختر)، در

بعضیروایت ها نابود نابود هستند مگر روایتشان به پرده دوم بکشد، و در پرده سوم با سهمی که از میراثشان

برده اند، باد به غبغب بیاندازند که آره؛ اگر پدرم نمی مرد یا انقلاب نمی شد، یک نفر مانده بود که به شاه

برسد و بشود رئیس اول بانک خاورمیانه!

پیشنهاد اینکه علمای هسته ای مقداری از آن انرژی خسته ای را به ذرات خاک زمین بدمند تا معلوم شود،

تاریخ چه تعداد "بچه اول" یاریگر و کمیته امدادی خودجوش و خودکفا! را بلعیده است.

محمد حقیقت طلب
به مناسبت روز جهانی بچه اول ها و شب یلدا
سی ام آذر 1393 خورشیدی

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 22:11 |
+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۳ و ساعت 21:34 |
 تولد

هیچ میلی به دنیا آمدن نداشتم! نافم را به گردنم می پیچیدم و غلت می زدم تا

همانجا اولین خودکشی جنینی را ثبت کنم و حرف مفت نزنم، اما مادرم می فهمید

و نقشه ام بر آب و خون می شد. زودتر که آمدم، دم و دستگاه بیمارستان را دخیل

بستند تا بمانم و اسم بزرگی هم بر دوشم گذاشتند تا سنگین شوم و با هر بادی

نلرزم!.

سوم دی ماه 1393

در حضور خودم!

زندگی؛ "و ان یکاد" من!

ماهی هایم به قلاب ها ریشخند می زنند، با گربه هایم بازی می کنند، بسیار تمیز

و باهوشند! هرسال اردیبهشت، چند تا بچه گربه، تا از درخت ها و دیوار خانه مان

بالا بروند و برای خودشان گربه ای بشوند، مهمان خانه ما هستند. با دلتنگی در

حیاطمان و بیشتر اوقات کنار تختم، از آنها پذیرایی می کنم. عشق من شده

همینها! همین حیاط کوچکمان با حوض کوچکش و گربه هایش و چند تا درخت

بی ثمر، به اندازه همه عمر من!...

خانه ما، جان سخت است! با چنگ و دندان نگهش داشتهام. حیف که شیروانی اش

به اندازه شیروانیه مدرسه مان نمی درخشد! راستی من اصلا نوری از شیروانیه

خانه مان ندیده ام! یادم باشه خراب که شد؛ کتیبه، بالای درش را یادگاری ببرم!

آخر سن من را با "و ان یکاد" زده اند روی اش!.

بیچاره مادرم دعای سه گوش را با سنجاق قفلی می زد به شانه ام، و می ترسید

چشمم بزنند! بزرگ هم شده بودم این کار را می کرد، حتی آب دعاها را می داد

می خوردم! اما افسوس، من، هم نظر خوردم! هم از دعاهای مادرم محروم شدم!.

ساعت سین

یک بامداد بیست و پنجم دی 1390

در حالی که غم و اندوه حجم اتاقم را پر کرده بود.

مرگ

روی شن های کوره سنگک پزی کباب شده ام، دوربین عقب می رود. مقسم نانوا،

سنگک های پخته را از بغل من برمی دارد و به مشتری ها می دهد. پیرزنی

اسکناس 10 تومانی شاه را می دهد! مقسم با تعجب قبول نمی کند. مشتری ها

غر می زنند. دوربین با یکی از مشتری ها در حالی که نان در دست دارد، عقب

می رود تا از نانوایی خارج شود. مشتری رو به دوربین می گوید: خفه شو! حرف

مفت نزن!

دوربین در همان حال به جوی خیابان می افتد، فاضلاب قاب دوربین را پرمی کند

و تصویر فید می شود.

 

- تیتراژ می آید و خواننده معروفی از دره های جنی! ترانه فولکلور "قره خان بیگ" را

روی آن می خواند!

 

عمرت را از چه راهی آوردی!

بدو لولا بدو!

در چه راهی صرف کردی؟

سال گذشته در مارین باد!

برای چی؟

یک مشت دلار!

قره خان بیگ، چیکاره حسن بود؟

جوان اول و نامیرای همیشه بیدار قصه ها

چرا همیشه بیدار!

چون مادرش قبل از خواب با الک! برایش از رودخانه آب می آورد! ...

 

محمد حقیقت طلب

چهارم دی 1393

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ و ساعت 23:41 |

 

سلام، خوبی؟

فردا اول دی است!

من خیلی نزدیکتر به دوری تو شده ام

اما انجیر گران شده است

خدا لعنت کند

هوایی که تو را از من گرفت!

هنوز آن پله های سنگی

برای نشستن وجود دارند!

محمد حقیقت طلب

نیمه شب یلدا

تهران / اول دی1393

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه یکم دی ۱۳۹۳ و ساعت 21:9 |

 

صنعت را کف قپان بگذارند! اقتصاد ملی از زیر رادیکال بیرون می آید و اگر حاصل آن را به توان دوم

برسانند، گستردگی اش به طول و عرض ایران خواهد رسید. آن وقت این گسترش، بالا و پائین اش به

یکی شدن نزدیک و نزدیکتر می شود، طوری که در عمق میدان عمیقا عمیق آن، جوانان ایران، غذای

گرم دستپخت مادر "ای فرشته مهر" شان را خواهند خورد و در جوار پدرانشان دست به آچار شده و

مهره اییاز گره صنعتی از صنایع را باز می کنند و دنده ای از چرخ این صنعت ملی می شوند.

در هر زاویه ای از زوایای ایران قطعاتی از صنایع پائین دست و بالادست، دست به دست هم می دهند

و یک کل بزرگی، مثل سیستم کامپیوتر ایجاد می کنند که، چو عضوی به درد آورد روزگار، دگر عضوها را

نماند قرار می شود. مستلزم این تخیل واقعی، نه دستگاه مه ساز است و نه دودزا، که صحنه ها را 

الکی "سوررئال"! کند و تماشاگران را به سرفه و اشک بیاندازد! بلکه کمی "روح ایرانی" است که راز آن

را علمایتاریخ و هنر می دانند! آنها باید بیایند و بیاورند یا بهتر است اقلیدس های مسئولصنعت

ایران! باید بروند و آن روح را از پیش آن علمای رازدار بیاورند و به فراخور صنعت خاصی باشاخهای

خاصی از جمله "شاخ جیران" در صنایع ایران بدمند تا این روح به هفت طبقه از طبقات ایران زمین

رفته و در جاناش بنشیند و خاک کالبد صنعت ایران را صدها سال به هنر کیمیا کند!.

 محمد حقیقت طلب

چهارم تیر 1393

دفتر روزنامه ای

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۳۹۳ و ساعت 3:21 |
 

 چیستی و چرایی خلقت توتون و تنباکو که به روایتی از برادران سرخ پوست به جهان و به ما رسیده

است، می تواند کمی از آلام و حقارت این بدمصب بکاهد.

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در جمعه سی ام آبان ۱۳۹۳ و ساعت 17:34 |
 

از شکم می پیچم

مثل هشت افتاده

بی نهایت

زمان متوقف می شود!

 

محمد حقیقت طلب

شب دهم آبان 1393

تهران / اتاق واحد یک

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه بیست و ششم آبان ۱۳۹۳ و ساعت 0:21 |

بی خود نیست و نبود که همیشه استاد؛ آقای هیچکاک، کلاغ به دوش می کشید و

پرندگان می ساخت! ایشان، سینما را فقط و فقط در سفر یاد نگرفته بود، نه تنها

الفبایش را می دانست بلکه قواعد بازی هایش را هم بلد شده بود.

مثلا این جمله ای از آن زبان کلاغ هاست که هر کس بتواند، بخواند الفبایش را دانسته و

تازه می تواند وارد این کار و رشته شود. "سیبینمه ماما بی بیر هوبونه بردیبی کیبی

هه بر اوبوغلابان ابه لیبی یبممه بز باباش چیبی خاباردابا"!.

هیچکاک نه تنها با طناب خودش بلکه با طناب دیگران هم می توانست به چاه سینما

برود و سالم بیرون بیاید.

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در چهارشنبه سی ام مهر ۱۳۹۳ و ساعت 1:56 |