X
تبلیغات
سالیش

جناب استاد آقای دکتر ...!

از اینکه از ... برخواستی و کمربند چرمی همت برای خدمت به

خلق ا... به کمر مبارک بستی و برای کسب علم و دانش آن

کار، ازهفت آفاق و اقلیم چهارتایش را سیر و سلوک کردی و

پنیرت را روباه مکار قصه ها! نبرد و با کسب مدرک دکترای

دکترهای آبادانی!، جلای خود و موطن ملایکه ای از ملایک خدا

کردی و در شورای شهر خوشگلی مثل ... جلوس نمودی، ضمن

ابراز مسرت از به ثمر رسیدن کمربندتان! امیدواریم تا اتمام دوره

جلوسیتتان سوراخی بر سوراخ های همان کمربند اولتان اضافه

نشده بلکه همان سوراخ ها را یکی پس از دیگری بازتر بسته

باشی و از این حکایت، خیابانی، قطعه زمینی، آپار تومانی! نشد

حجره ای در بازاری! آن هم نشد قباله ای از طبیعت بایری یا غیر

بایری و یا آخرسرش نانی از نوایی به ما برسد؛ به شما و

خانواده مکرمه محترمه خلدآشیان جنت مکان، همه فامیل و

وابستگانتان، تبریک و تهنیت عرض می کنیم و بدین طریق

دهیاری و همیاری خود را با انواع و اقسام و اشکال مختلف به

گوش مبارک و میمون شما می رسانیم. در آخرآخر حفاظت از

کمربند چرمی اول اولتان را از خداوند مسئلت می نمائیم.


جمعی از جوانان رو به زوال و سینه چاکان  و حامیان شما عزیزتر از جانمان!

 من ا... الموفق فی امورات البلدیه توماتو!

شعبان المبارک / سنه 1434 هجری قمری

                                                             محمد حقیقت طلب

                                                         روزی از روزهای خدا

بعد از ظهری از خرداد                                

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 و ساعت 14:7 |


به نظرم دو دوره است نزدیک به 14 میلیون نفر رای نمی دهند!

آیا عدد کل آنها را می توان عدد مقدس شمرد؟! چقدر از این تعداد، چراغ خاموش

حرکت می کنند؟ چرا حکومتی که دموکرات است، اصرار دارد همه رای بدهند؟!

مگر آزادی نیست؟ آیا ممکن نیست در یک انتخاب حداقل 20 درصد و در انتخابی

دیگر 85 درصد رای بدهند؟ آیا بقای یک حکومت جمهوری به میزان آرا باید باشد،

یا نتیجه آن آرا، باید باشد؟! آن 14 میلیون چرا خاموش شده اند و یا خاموش

می شوند؟! آیا مریضند!، علیلند، کارگرند، تحقیر شده اند؟! خوشگل نیستند و

در خانه نشسته اند تا خدا پیر پسری را در سن 44 سالگی بر اساس

"یا امیر یا قسمت" سراغشان بفرستد بلکه جبران خلقتش را کرده باشد، هستند؟!

دانشجویست که تا رشته تخصصی و مورد علاقه خودش را خوانده باشد، از نداشتن

دوربین عکاسی برای پاس کردن واحد عکاسی، پول پرینت تکالیف درسی و

کارتن خواب شدن در زیر پل های مدیریت! و .. تا دروازه های معروف تهران،

پیش این و آن؛ صدها بار تحقیر و سر خورده می شود، است؟! شهروندیست

که آثار تاریخی اجدادش را قاچاقچی ها برده اند؟!

هنرمندیست که انجمن رشته اش او را عضوی از خودش نکرده و خانه هنرمندانش!

برای نمایش آثارش، گالری نداده و دست رد بر سینه سوخته از فلسفه و تاریخ هنرش

زده است؟!

کشاورزیست که چاه عمیقش به چاه حمیدش! خورده است؟              

بی شناسنامه ایست! که با دوربین های ماهپاره ای! شناسایی شده و در آمار

واجدین افزوده شده است؟!

آیا چرا از هر انتخاب تعداد بسیار کمی، غیر از "بادمجون دور قاب چین ها"ی

منتخب شده، رستگار دنیا و آخرت می شوند؟! و ..

حالا پیدا کنید گوجه فرنگی فروش را که غیر از "پراستارت" برای شب گور نشدن

بسیار نعمت شفا بخشی دارد!.

والسلامی ناتمام       

محمد حقیقت طلب

بیست وششم خرداد / تهران شهر آرزوها

                                                            صلات ظهر / ساعت 12                                             

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 و ساعت 13:18 |

گرمای خرداد همیشه کلافه کننده است. به نظرم خرما داد است! و اما در آخرین ساعات آخرین روز بی خبر از

همه چیز به کمین راهزن "شعربافی" می افتی که می خواست و می خواهد تار و پود مملکتی را با

پانصد شانه به همدیگر  بتند! و 40 دقیقه در ترافیک لای همین تار و پود کوبیده می شوی و مثل مار گزیده ها

به خانه اول یعنی مترو می رسی و می روی تا با تاخیر 70 دقیقه ای به قول و قرارت برسی بلکه به اندازه

 یک پنیر پگاهی کاسب بشوی که دم در مترو جوانان روحانی شکلی سی دی و تراکت مریدشان را به تو

منتشر می کنند. داخل واگن پر است و مشابهت گوشی تلفنت با مردی میانسال محاوره ایجاد می کند و

او ناخواسته حرف از انتخابات می زند که می گویی کسی که قبل از انتخاب راهزنی کند بعدش الله اکبر!

حرف آن مرد تمام نشده که باید مسیر عوض کنی! در مسیر دیگر که به غرب می رود بسته ای از دسته ای

کمربند را "متروفروشی" در دستانش گرفته با فقط 2 هزار تومن بالا و پایین می کند! از جوانی ارتباط بین

کمربند و انتخابات را می پرسی که با خنده سر تکان می دهد و بعد از چند لحظه آدرس سایتی را می دهد

بلکه خوانده باشی! منم آدرس وبلاگم را می دهم و دوست می شویم تا ببنیم چی می شود! وقتی حرف

کاندایدا ها می شود من از راهزن شروع کرده به "پوآرو" می رسم که سال ها پیش در مذاکره با انگلیسی ها 

آنگونه دیده بودمش و فکر می کنم اگر بشود با کمی پیچاندن نوک سیبیل هایش به سمت بالا همه اش

دنبال قاتل "بروسلی" بگردد!

یکی دیگر هم که پای منقل نقشه نجات ما از دست عوامل استکبار را خواهد کشید! و آن دیگری هم  به فکر

لجستیک و ترابری ممالک دور و نزدیک خواهد بود.

اما همین که مختصر گفت وگویی هم در این انتخابات بین من و دیگران صورت گرفت خوشحال شدم و این را

نوشتم تا بماند یادگاری از دوران افتراق و فترت!

                                                                                    محمدحقیقت طلب

                                                                                       بیست ودوم خرداد 1392 / مترو تهران به سوی ارم سبز

                                                                                                               ساعت سین  20:05

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 و ساعت 14:29 |

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1392 و ساعت 16:44 |

مثل درخت لیل در خود می پیچم، شاخه هایم پیکری در پیکری، میوه هایم تلخه تلخ،

سایه هایم پهنه پهن! آفتاب می گیرم، شیره هایم جوشه جوش، می تراشم،

حجم می سازم، مورچه ها در بغلم تکثیر می شوند!

ریشه هایم ماهی می خورند، با خرچنگ ها هم پایه ام، گربه ها پای تنم گربه
 
می شوند،
همه اش یک متر از دریا بزرگترم!

جنگ دیده ام، اما گلوله هایم برنمی گردند، مین روی اعصابم رفته است،

کسی به من نامه نمی نویسد، می گویند پارک چیتگر برای همیشه درمان می شوم،

اما آنجا هم رفیق لیلی ندارد!

لیل بی رحم است، با این که ظرف می شوید، اما با یک "اما"ی مشدد بر سر زن های

خانه دار خراب شده و آوار می شود!

لیل به اضافه یای آخر نام همه دختران مجنون کش است، آوار را هم اگر بردارد آواره

می کند!

...

                                                                                         محمد حقیقت طلب

                                                           از پارک "آب شیرین کن" بوشهر تا شورای عالی پزشکی در تهران

                  شهریور 1391 تا اردیبهشت 1392

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در شنبه هفتم اردیبهشت 1392 و ساعت 13:21 |

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در شنبه سی و یکم فروردین 1392 و ساعت 23:31 |

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در جمعه سی ام فروردین 1392 و ساعت 13:12 |

سلام. اگر زنده اید عیدتان مبارک!

در سال جدید کپسول روی و قرص کلسیم به کارتان می آید، حتما مصرف کنید. آن هم

از جنس وطنیش! چون فعلا می صرفد!

 اگر به وام اعتباری دانشجویی نرسیده اید، امیدوار باشید! در سال جدید از صندوق

علمای بانکداران خصوصی دود سفید بلند می شود و شما به وامتان می رسید.!

یک تخم از ماکیان نامداری مثل مرغ  و ترجیحا بلدرچین در جیب سمت چپ کت یا شلوار

خودتان به همراه ببرید! که حتما برای عقده گشایی مفید خواهد بود.!

حماسه را با حماس اشتباه نگیرید و  در سر صحنه فیلم یا سریالی مواظب لیوان های

یک بار مصرف شسته شده باشید! چون رفته رفته پروژه ها نمی صرفند.!

گاهی برای آرامش اعصاب از شاعر محترم، وحشی بافقی علیه الرحمه یاد گرفته و

کمه کم دو گیگ برمید تا در سرسفره صبحانه اشتهاتان باز شود.!

اگر فکر می کنید که فکر می کنید! در دشت و بیابان و خیابان قدم بزنید تا فلسفیدنتان

به خوبی جا بیفتد.!

و ...

                                                                              محمد حقیقت طلب

                                                   عصر بیست وششم اسفند 1391

                                           ساعت 5/35 خیابان شهید قرنی در حالی که به انقلاب می پیچیدم.

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در سه شنبه بیست و نهم اسفند 1391 و ساعت 18:7 |


   پسر پسر پسرعموی  پسرعموی پسرعموی، عموی پدرم! که خیلی به درس و مشق

علاقه دارد، از موشک هوا کردن ایران ذوق می کند و می گوید: این بمب اتم را هم

آزمایش می کردند، نمی مردم! دوست دارد همه علم و دانش را مثل نوشابه بنوشد!   

با این که می داند پشت کنکوری ها اهل مشورت نیستند! اما هر بار یک پشت کنکوری

نامرد در چهره مایوسش دیده می شود! گفتم زیادی علم و دانش هم خوب نیست!

می زند رودل می کنی! آنوقت هیچ آب نباتی حتی شربت سکنجبینی کارساز        

نمی شود و می مانی با استرس نرسیدن به روز موعود و دانشگاه موعود! دست و پنجه

می زنی و آخرش مجبور می شوی به یک دانشکده ای از دوانیشگاهی بروی که      

می بینی مدرسانش بی سواد و حق التدریسی بوده و از روی خجالت به خاطر یک لقمه

نان و پنیر آنجا هستند! و همان پشت کنکوری ها هم کم کم ظهور کنند که از دیدنشان،

اوق بزنی و نوشابه هایت را بالا بیاوری!..

و اما؛ در خونه بنشین، سرت را دستمال ببند و چای تازه دم بخور، بی خیال ایام مبارک

باش و همان کتاب های دم دستی خودت را به همان اندازه درک و هوشت بخوان و

هیچ گاهی از صدا یا بخار  زودپزی که گوشت گران و سفتی را می پزد یاد موشک و

موشک بازی نیفت! و به خودت بیشتر از هرکس و ناکس اعتماد کن! قسم به شاه ماران!

صد البت، بلکه هزار البت موفق خواهی شد. راستی، سماق یاد نرود!..

                                                                                   من ا... الموفق

                                                   

                                               محمد حقیقت طلب

                                                     ساعت 19 شب یلدای 1391

                                                     اتوبوس چابهار تهران

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 و ساعت 23:56 |


روزی از روزها، در حیاط مدرسه ای، درست ظل جنوبی آفتاب! کنار حوض بزرگی با

شیخی در فلسفه مهمی، چانه زنی می کردیم تا جایی که کار به لنگه نعلین

می کشید!

شیخ معتقد بود حرف های من به "تومانی" نمی ارزد! اما حرف من این بود که یکی از

عوامل اصلی پیشرفت بشر، کشته شدن شپش ها در سایه گرما گرم تنورها بوده است!

زیرا که تیفوس مامور از کار انداختن کامپیوتر بشر بوده و هست!

شیخ لب به دندان می گزید و پناه به خدا می برد که من دیوانه شده ام!

گیر داده بود که من در زندگیم هدف ندارم و راه و بیراه از این سفسطه ها می بافم!

من هم ابروهایم را در هم می فشردم و با قیافه کمی شدیدالحن، می گفتم یا شیخ!

این ادبیات، ناسلامتی ادبیات پست مدرن است! من خودم شاهدی زنده بودم که چگونه

مادران، البسه و کهنه بچه هایشان را در هوای خاکستری تنور، شپش کشی می کردند!

که اگر نبود آن حماسه ها، بشر عمرا به یارانه رایانه می رسید!

شیخ عزیز! بیا این، آش رشته مغز آنتی تیفوس شده من را بپذیر و در خورجین موتور

گازیت بگذار تا بلکه در جایی، مدرسه ای، دانشگاهی، انتخاباتی، از آستینت بیرون

کشیدی و راهی از چاهی برایت گشود!

اذان ظهر شده بود و شیخ نماز اول وقت را بهانه کرد و گفت: ای محمد ابن هاشم!

بترس از خدایی که تو را به رستگاری می خواند، اما تو عنکبوت می شوی!

راه افتاده بود که برود؛ گفتم همین بافندگی عنکبوت، خودش عامل دیگر پیشرفت بشر

بوده است؛ تازه اگر یک طرح توجیهی بافندگی داشته
باشیم، می توانیم وام کلانی تا

 سه میلیارد... با تنفس سه ساله
بگیریم و با هفت پشتمان، رستگار دنیا و آخرت شویم!

اینجا بود که شیخ با ناراحتی عبایش را کشید و رفت و رفت و رفت  و دیگر جواب تلفن که

هیچ! پاسخی به پیامک هایم هم نمی دهد!

حالا کی برسد که سوفسطائیان بر یونانیان بچربند و حرف های من هم به کرسی شیخ

بنشیند، الله اعلم.!

 

          "تومان": آذری تنبان

 

                                                                                       محمد حقیقت طلب

                                                                                                     ساعت ده ونیم شب بیست وپنجم بهمن 1391

                                                                                 تهران، موسسه روزگار وصل

+ نوشته شده توسط محمد حقیقت طلب در پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 و ساعت 1:27 |